تبليغاتX
من غلامرضا و یک معتادم

من غلامرضا و یک معتادم

به امید حفظ پاکی و.......

خيلي وقته آپ نكردم از يه طرف تنبلي و ويروسي شدن سيستمم و از طرف ديگه مشغوليات كاري ديگه از يادم برده بود كه يه وبلاگ هم دارم الان اومدم با يه حال خراب . با اينكه مي دونم بايد گمنامي مو خودم رعايت كنم ولي اين تجربه رو به مشاركت ميذارم تا تجربه من باعث عبرت بقيه باشه و حال خرابي منو نكشن .

از خودم ميگم تا داستان دستتون بياد چرا حالم خرابه فقط اينو بگم توي اعضاي گروهمون من قديمي ترينم. اوايل كه اومدم انجمن راهنمام كه يه شهر ديگس ازم خواست كه قدما رو جدي بيگيرم و توي زندگيم ببرم به توصيه اش اينكار رو كردم و مدتي بعد ازم خواست اصول روحاني سنتها رو هم ببرم توي زندگيم تا حدودي عمل كردم نتيجه اين شد كه بعد 2 سال از پائين ترين رده اداري كه خدمات باشه رسيدم به دومين پست اداري . خب پيشرفت شغليم درامد بالا از يك طرف و توجه دوستان بهبودي به اعمال و قديي بودنم و اينكه سن پاكيم از بيشتره غرور رو در من زنده كرد : من كيم كه همه به من رجوع مي كنن همكار و دوست بهبودي رئيس اداره واسه بيرون رفتنش بامن هماهنگه  ديگه يادم رفت 4سال قبل غلامرضا توي توالت خونه خودش مصرف ميكرد. يادم رفت كه حاضر شدم واسه گرفتن جنس بيشتركثافت كاريهاي پسرساقي رو روي لباسم تحمل كنم ووووو ... از 20 روز قبل يعني اوايل خرداد89خوندن نشريات به كل تعطيل شد قدمها رو هم كه فارغ التحصيل شدم و ارتباط با راهنما هم كه قربونش برم . نتيجه اش اين شد كه بشم يه آدم هرزه و چشم چرات و شهوت ران و چشمم هرز رفت و افتادم دنبال مسائل جنسي خدا رو شكر زود متوجه شدم . روز جمعه 3/21 با يكي از دوستان بهبودي مشاركت كردم و حال خرابيمو گفتم گفت اگه من پاكي و دانشت رو داشتم بهت ياد مي دادم ان اي بودن يعني چي تو فقط انجمني هستي ان اي نيستي حيفت . تلنگر ی بهم خورد همون شب توي جلسه خودمو و غرورمو شكستم و مشاركت كردم همه چيزو گفتم و خدامو شكر كردم كه توي اين مدت لغزش نكردم شايد اگه چند روز ديگه ادامه پيدا ميكرد به لغزش هم مي رسيد. موقعي كه به راهنمام حال خرابيمو گفتم گفت اشتباه كردي حال خرابي نوش جونت . فقط واسم دعا كنيد و پيشنهادم اينه برنامه و اصولشو سخت نگيريد بلكه جدي بگيريد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:38  توسط غلامرضا   | 

سلام دوستان عزیزو بهبودی نمی دونم علتش چیه همیشه و اسه نوشتم و به بروز کردن وبلاگ به خودم و بعضی از دوستان قول دادم که لااقل هفته ای یکیار وبلاگ رو بروز کنم ولی ... دو روز قبل  یکی از بچه های بچه هاای گروه که همه شب آن هست توی اینترنت ازم پرسید چرا وبلاگم رو بروز نمیکنم جواب قانع کننده ای نداشتم  . نمیدونم شاید یه علتش اینکه خودم زیاد غرق کارو خانواده کردم و واسه خودم و قت کمتر میذارم درس خوندن از یه طرف( جبران گذشته :بعد از ۱۵ سال دوری از درس و کتاب دانشجو شدم و الان ترم هفتم ) احساس مسئولیت بیش از حد در مورد کارم ( باراهنمائیهای راهنمام و کاربرد اصول روحانی قدمها و سنتها در زندگی باعث شد از سرایداری محل کارم به بعنوان مسئول امور اداری منصوب بشم )و رفتن هفته ای حداکثر ۳ یا ۴ به جلسه باعث این مشکل شدم شده یا نه دلیلش فقط تنبلیه الان که دارم اینو میگم متوجه شدم که بیشتر تنبله آخه بیشتر شبا از جلسه که بر میگردم بعد ازرسیدگی به امور خونواده (در س و مشق بچه هام و...) حدود یک ساعت رو پای تلویزیونم پس وقت دارم ولی ... ازتون میخام و اسم دعا کنید که بهتر از اینکه هستم بشم  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:15  توسط غلامرضا   | 

سلام به همه  ُ همه کسائی که منو با مسیج ُ تلفن و کامنت  مورد لطف خودشون قرار دادند توی پست قبلی مشکلی رو مطرح کردم که با کمک شما کمرنگ تر شده و این مطلب اینو بهم یاد داد که هر جا که باشم مشکلات تمام گروههای انجمن مشکل من هم است گروه این شهر و اون شهر و اون کشور نداریم یه دوست بهبودی ایرانی مقیم آمریکا واسم زنگ زد  و تجربه داد و این واسم افتخاره که عضو انجمن هستم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:2  توسط غلامرضا   | 

نمیدونم از کجا بگم سنت یک  میگه منافع مشترک بایست در راس .......  گروهمون توی یه مدرسه تشکیل میشه علیرغمی اینکه نماینده هر شب از بچه ها درخواست میکنه که از انداختن ته سیگار و  پان درمحوطه مدرسه یا باغچه ها خودداری کنن ولی باز گوش بعضی ها بدهکار نیست  دوسال قبل مکان قبلی رو به همین دلایل ازما گرفتند قریب یکسال طول کشید که ذهن مسئولین شهرستان زابل  در مورد گروه عوض بشه توی اون ۱۱ ماه جمعیت ۸۰نفری  رسید به ۱۰نفر  که جلسه رو توی محوطه بهزیستی و توی فضای باز برگزار میکردیم دیروز سرایدار مدرسه واسه چندمین بار تذکر داد و گفت اگه تکرار بشه مجبورم گزارش بدم. بیائید دعا کنیم که اون چند نفری که باعث و بانی اینکارند به این درک برسند که تعطیلی و بد نامی انجمن یعنی مرگ معتادان . از شما میخام اگه تجربه ای در این زمینه دارید برام کامنت بذارید یا به بهم زنگ بزنید ممنون میشم ۰۹۱۵۱۹۶۱۷۰۵ کوچک همتون غلامرضا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط غلامرضا   | 

دیروز یکی از  دوستانمون که باهم  توی دنیای مجازی اشنا شدیم  خبر لغزشش رو بهم داد خیلی ناراحت شدم قریب به دو سال پاکی ولی خدا رو شکر که برگشته و مهمتر اینکه برگشتش و اعلام لغزشش توی گروهشون باعث شده چند نفر دیگه از ژشت دیوار انکار بیرون بیان و و پس از لغزش و پاکی مجدد با خودشون صادق باشن و پاکی واقعی خودشونو اعلام کنن من به این دوستمون تبریک میگم و براش اروزی موفقیت می کنم تجربه ای که داد دلایل زیر رو دلیل لغزشش گفت :

۱- عدم تماس با راهنما قریب به یک ماه

۲- غرور به پاکی با لا در گروه

۳-رفتن به جلسات نه برای نیاز خود که پاسخ گوئی به نیاز دیگران ( من به جلسات نیاز ندارم جلسه به من نیازداره )

۴- دوری جستن ازمطالعه روزانه نشریات

۵- وووووو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:2  توسط غلامرضا   | 

همیشه شنیده بودم که ان ای غربیل بدی داره هر چند وقت یه بار به حرکت در میاد وبعضی ها رو بیرون می اندازه حالا ماجرا از چه قراره :

از حدود ۱۸ ماه قبل یه دوست وارد انجمن شده بود که خیلی مغرور بود به قولی از کنار شومینه اومده بود و ادعای ریاست داشت  طوریکه محل کارش گفته بود اگه من نباشم جلسه بسته میشه  بعد یه مدت به دلایلی که خودش می دونه جلسه اومدنش کمرنگ شد اومدنش توی جلسه باعث حالی خرابی تمامی اعضا بود محال بود بیاد جلسه و اخر جلسه با کسی بحث و دعوا نکنه . بگذریم  راهنمام میگه توی انجمن باید بیائی واسه حس کردن نه حس شدن

متاسفانه دیشب یکی از دوستان خبر لغزش اون دوستمونو داد که به دلیل اور دوز توی بیمارستان بستری شده  براش دعا کنیم که باز م به جلسات برگرده

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:30  توسط غلامرضا   | 

امروز مطلع شدم چند روز قبل یکی از دوستان بعد از ۲ سال وخورده ای پاکی لغزش کرده . حالم بد جوری گرفته شدبه یاد این جمله کتاب پایه افتادم که میگه لغزش به یکباره اتفاق نمی افتد و نشانه این است که خلائی در ما درخصوص اجرای برنامه است  ازتونمیخوام واسه دوستمون ده=عا کنین بازم برگرده به جمعمون

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:15  توسط غلامرضا   | 

امشب که به وبلاگم سر زدم دوستمون فرزاد اطلاعیه انجمن رو واسم کامنت گذاشته بود  ضمن تشکر از ایشون دقیقا کامنت این دوست عزیزم رومیذارم شما هم بخونید و اجراکنید من تمام مطالب قبلی ام رو ویرایش کردم

یا حق

جمعه 30 فروردین1387 ساعت: 22:26 توسط:فرزاد
با سلام و سپاس از خدمات شما در راستای بهبودی وکمک به معتادان در عذاب

مایلم توجه شمارا به بخشی از جزوه روابط عمومی معتادان گمنام در رابطه با "گمنامی اینترنتی" جلب نمایم.

ارادتمند

http://www.nairan.org/Website_Committee_gomnami.asp

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:52  توسط غلامرضا   | 

این متنو یکی از دوستان واسم کامنت خصوصی گذاشته منم با رعایت گمنامی می ذارمش همه بخونن

قبلا از این دوستمون پوزش می طلبم  اخه حیفه همچنیم متنی رو همه نخون

 

 

ای خدا، ای ناجی‌ام
آن دهان باز کرده" درب" دل‌ربا را می‌بینی؟
به سوی خود می‌کشاند و انتهایش قعر است!
به اتکای هم‌ره‌ام، به این سیاه دالان رنگین قدم گذاشت‌ام
اما‌!
اما! غافل که تکیه گاه‌ام از تو خالی‌یست!‍
وای من در دالان‌ام!
کرم آلود دیواره‌اش، که به رنگ رویا مزیین شده را می‌بینی؟
نه، نه، در خیال‌اش، نسپاریم خود را
در شیرینی رویای‌‌‌اش رها نکنیم" جان" را
که رنگش رهایی‌ست و اصلش، قل است و زنجیر
پرواز در اوج را به نمایش می‌گذارد و
چو کرم در خاک لولیدن را اجرا می‌سازد.
زنجیرش، چنان ریشه در رگ و جان می‌‌دواند
قل‌اش‌، چنان خود را در روان می‌نشاند
" به میهمانی وجودمان می‌آید"
ببینید این مکاره، چه خودخواه است!
که جز به راس مجلس به دگر جا نمی‌اندیشد!
...
اول بار مزه‌‌ی خدا را می‌چشاند و، اما دروغ است و فریب!
به طمع آن مزه
باز این هرزه میهمان را به جان دعوتش می‌کنیم و
افسوس
دریغ که راس را پیش‌کش‌اش می‌سازیم
" کرده‌ایم آنچه که نباید را "
و ..........
آری در قله جان نشسته و هیچ جز" خودش" را نعره نمی‌زند
برای خفه ساختن فریادش
از جان و روح،
در حلقوم‌اش باید چکاندو باز عربده‌های او نمی‌خواید
نه
نه، چشم به این در نبازیم، روح و جان را به تباهی ننشانیم و.....
....
هم‌ره‌ام را که بلعیده ( 7 ماه پیش )
تکه تنم را به زیر دندان جویده و از تفاله‌اش هم دست بر نمی‌دارد
و " من" بیرون افتاده از این کام وحشت‌ام
به مدد دستان" خالق‌خلاقم"

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:9  توسط غلامرضا   | 

نمی دونم هرکاری میکنم زود به زود اپ کنم تنبلی به سراغم میاد و همیشه می گم حالا باشه بعد توی این پست می خوام برداشتمو از قدم 3 با دانشی که الان بدست آوردم  بگم تا یاد آوری باشه واسه خودم :

 قبلا همیشه فکر میکردم من توی قدم 3 می خوام اراده و زندگیمو بسپارم بخدا قراره هرچی پیش اومد بگم خدا خواسته ولی الان فهمیدم که نه اینجوریها هم نیست من توی قدم 3 تصمیم می گیرم و وسه تصمیم هم مقدماتی لازمه اول باید ارتباطمو با خدا بیشتر کنم  مثالی که یکی دوستای  بهبودی می زد می گفت  دو نفر تصمیم دارن برن شنا  اولی میره لباس غواسی تهیه می کنه تمرین می کنه و خودشو اماده می کنه  ولی دومی  فقط توی فکر و زبانش این تصمیم رو ادعا می کنه کار درست رو اولی انجام داده  واسه اینکه مقدمات تصیم شو انجام داده حالا توی قدمها هم همینطوریه   لازمه انجام تصمیم سپردن به خدا انجام قدمهای بعدیه قدم چهار رو بدون نگرانی و ترس انجام بدم و نگران بعدش نباشم  لازمه تصمیم  اینکه منِ غلامرضا 6 ماه پشت قدم 4 بخاطر ترس از قضاوت نمونم در کل قدمها به سوال و جواب  نیست بلکه باید عملکرد داشته باشم  عملکرد توی قدم 3 واسه من ارتباط بیشتر با خداست و پیاده نمودن قدمها توی زندگیم

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:35  توسط غلامرضا   |